|
بنام خدايي كه گذشته و حال وآينده در سايه سار وجودش ، هميشه نمايان است يه چيزي كه وقتي بهش فكر ميكنم، حس خوبي بهم دست ميده، يادآوري خاطرات دوران تحصيلي و البته دوران خوابگاهمه... وقتي الهام زنگ زد و گفت كه دانشگاه سمنان ميره و خوابگاه گرفته، اينقدر از به ياد آوردن دوران خوابگاه خودمو دوستام هيجان زده بودم كه تا ميتونستم بهش توصيه كردم كه هرچقدر ميتونه قدر اين دورانو بدونه...كه يه زماني واقعا حسرت اون روزا رو ميخوره...گرچه الي نه تنها تو خوابگاه ،بيرون اونم نميذاره بهش بد بگذره...گاهي با خودم فكر ميكنم، كارشناسي ارشد شركت كنمو بزنم شهرستان تا اون دوران دوباره واسم تكرار بشه...به هر حال هرانچه خدا خواهد، فقط اينكه واقعا از قبوليش خوشحال شدم... خيلي جالبه من با هركي دوست ميشم يه آشنايي تو رفيقاش يا تو اقواممون پيدا ميشه...اون از فائزه و بهناز...اونم از هاني و دوستاش(سپيده و ساناز و سارا)كه همه دوستاي خوابگاه خانوماي آبجيم بودن،اونم از همكلاسيمون آقاي طوسي كه آشنا در اومد... با اينكه امتحان دارم،امشب تمام وقت با مرضي حرف زديمو از اونا گفتيم، يادآوريشون واقعا لذت بخش بود... من اين دوروز اينقدر پياده روي كردم كه امروز ديگه نميتونستم از رو تخت جم بخورم...شنبه كه زود رسيدم تهران و رفتم سمت هفت تيرو تمام مغازه ها رو وارسي كردم،بعد از يه ساعت رفتم دانشگاه،تازه بعدش كه كارمون با دادبخش تموم شد ،اينبار با آرام رفتيم هفت تير،چهار طرفو ديد زديمو همه ي مغازه ها رو گشتيم...با آرام هم خيلي خوش ميگذره ها...واقعا فاز داد...بعدش هم رفتيم پارك هنرمندان...هنرمندان و از ورشو بيشتر دوست دارم،خيلي دلبازتره به علاوه كه ورشو پره گربه است اما من نميدونم چه اصراريه كه ماهميشه موقع ناهار بريم ورشو... امروزم با هاني كلي تا سالن ورزشي شهيد حيدرنيا پياده روي كرديمو بعدشم دوباره به دنبال سالن بسكتبال ،كل ورزشگاه رو دور شمسي قمري زديم...آخرشم تا ساعت 9سالن توسط آقايون رزرو شده بود،هرچي به هاني گفتم حداقل بيا بريم زمين فوتبال ،اونا رو تشويق كنيم نيومد... ولي كلي سر اون پسره با بي ام و اش مسخره بازي درآورديم...به هاني ميگم، هاني زمين فوتبال كه نيومدي حداقل بيا بريم سالن بسكتبال اين بي ام و ايرو تور كنيم...البته كچل بود ...ولي ميشد تحمل كرد... شيدا يكاره اومده ميگه بچه ها بيا بريم بگيم اين آقاهه ما رو تا يه جايي برسونه،گفتم شيدا خيلي زرنگي ،دير اومدي زود ميخواي بري، ما از كله سحر اومديم رزروش كرديم، عمرا من نميتونم هوو بگيرم...خلاصه كه كلي خنديديم... امروز كلا سوژه بود...چون سر كارمند وزارت خارجه هم بساطي داشتيم...نميدونم منو هانيو چي فرض كرده بود كه اونو گفت راستي با مامان آشتي كردم،نميدونم من آشتي كردم اول يا اون... فكر كنم اون خيلي تحويلم گرفت ،من دختر بديم زياد وقتي قهر ميكنم پاپيش نميذارم ولي اينبار واقعا نخواستم كشش بدم...مامان واقعا مهربونه...
بنام بهترين و زيباترين ديروز منير اومد خونمون و شب هم موند و كلي حرف و حديث كه هميشه تا بوده بين ما رد و بدل ميشده ،دير وقت بود كه من رفتم حموم و اونم گرفت خوابيد... صبح اون بايد ميرفت فرهنگسرا و منم كه قرار بود برم خونه مصي ... خيلي خوش گذشت البته تا عصري... ظهر قرار نبود بمونم ولي ديگه به اصرار مصي و مامانش موندم...خداروشكر از كادوش خوشش اومده بود...واقعا دلم واسش تنگ شده بود،اونم شوهرش دير ميومد و تنهايي حوصله اش سر ميرفت...كلي ياد خاطره هامونو زنده كرديم و يكم دلتنگ ميشديم و يكم شر و ور مي گفتيم و از خنده روده بر ميشديم...چقدر از مامانم تعريف كردم... عصري با مامان يه بحث كوچولو و بعد هم قهرو بعد هم گريه و بعدم پيغوم پسغومو دلداري بابا و خانوم آبجيو يواشكي مامان...آخي نازي...ولي اگه پسر بودم ديگه اين دنگ و فنگا نبودا واقعا دلم گرفته... احساس ميكنم نياز دارم با يكي حرف بزنم... واسه امتحان هيچي نخوندم...سرم درد ميكنه...خوابم مياد ولي كلي كار بايد واسه فردا رديف كنم...
بنام او كه يادش آرامنده ي جان من است باز اي الهه ي ناز با دل من بساز كين غم جانگداز.... پرپري عاشق اين شعره،هر وقت واسش ميخونيم،آروم ميشه و گوش ميده... مجبورم كرد برم و CD بنان و پيدا كنمو همشو تا آخر حفظ كنم تا هروقت نق ميزنه واسش بخونم...خيلي بانمك و دوست داشتنيه، هر مرد غريبه ايو كه ميبينه ميزنه زير گريه، به خانوم آبجي ميگم، ميدوني ... ميگن كشش بچه ها به خوبيها بيشتره، حتي اينم ميدونه مردا چه موجودات وحشتناكين... واقعا هم گريه داره...شدم يه فمنيست تمام عيار... اين روزا احساس ميكنم،اخلاقاي خاله زنكي پيدا كردم... در اثر معاشرت با بعضيا دارم مثل اونا ميشم واين واقعا حرصمو در مياره... با اين كه خيلي خوش ميگذره ولي حساي خوبي ندارم... مثل اينكه پشت كسي حرف بزنمو از مدل آرايش و لباسش بد بگم،يا چه جوريه و چه جوري باشه بهتره...البته اينا رو يكي ديگه ميگه ولي همين كه من گاهي تاييد ميكنم،كافيه تا دختر بدي شده باشم...يادمه حالم از اين كه بگم ما چي داريمو چي نداريم بهم ميخورد، اما حالا واسه اينكه روي يكيو كم كنم تا مسائل عادي زندگيشو بزرگ جلوه نده، اين كارو ميكنم ... كار آدماي تازه به دوران رسيده و مزخرف و دوست نداشتني... واي خدا... اين چه كاريه آخه؟... يه نفرو حتي اگه همه به خاطر اخلاق تندش و اينكه خيلي با همه صميمي برخورد نميكنه،انتقادش كنن..دوسش دارم... يكي از دلايل مهمش اينه كه تا حالا نديدم از كسي بد بگه و بخواد چيزيرو به رخ كسي بكشه... نميدونم چرا اينقدر روابطمون باهاش داره كمرنگ ميشه ولي واقعا از بودن باهاش لذت ميبردم... يادمه فايزه هم اينجوري بود...والبته ميدونم كه هنوزم هست... چقدر خوبه كه آدم به جاي بديهاي ديگرون خوبيهاشونو ببينه و به جاي انتقاد ازشون، يكم به خودش بيشتر توجه كنه... واي خدايا وقتي اينجوري ميشم،حالم از خودم بهم ميخوره... انگار يادم رفته كه به اونم ياد بدم كه اين عادتشو ترك كنه حتي اگه خيلي خوش صحبت به نظر بياد،...خودمم دارم اينجوري ميشم... نه خدا...نميخوام...كمكم كن ... هميشه فكر ميكردم،اين كه آدم بتونه خوب صحبت كنه و مجلسو گرم كنه خيلي خوبه... ولي الان كه فكرشو ميكنم ميبينم حرف زدن زياد هميشه خالي از گناه و غيبت و مسخره كردن ديگرون نميشه... اين روزا ،خيلي دوست دارم تنها باشم...برعكس يه زماني كه عضو ثابت شلوغيها بودم...نميدونم...شايد دوست دارم زياد فكر كنم.. به همه چيز... و نميدونم اين خوبه يا بد؟! امروز براي خاله خيلي ناراحت بودم...حقش نبود اين همه غصه بخوره... مگه فقط اين دنياست؟اين دنيا كه همه اش الكي پلكيه ؟پس خداچي؟مهديه با تو هم كه امروز اينقدر سرگرم مهمونات شديو نمازت قضاشد،هستم... فهميدي داري كجا ميري؟حواست هست كه گناهات داره زياد ميشه و تو داري نسبت بهشون بي تفاوت ميشي؟ حواست هست كه هميشه از گناهاي به ظاهر كوچيك شروع ميشه و كم كم بزرگ ميشه...خدايا بهمون رحم كن... امروز هاني و آرام اومدن خونمون...پروژه در وضعيت بدي نيست...به علاوه كه تعريفاي استاد هم ضميمه اشه...ولي گاهي احساس ميكنيم كه استاد زياد بارش نيست...حيفه اين همه وقت كه ميذاريم...ميترسم موضوع جالبي از كار در نياد وزياد باحال نشه...مثلا ميخواستم واسه جناب امين يه سايت بسازم ولي اين روزا واقعا درگيرم...به علاوه كه احساس ميكنم زياد از پروژه كاردانيم سردر نميارم... من هميشه از آدماي زورگو بدم ميومده...يا كسي كه بخواد با يه حالتي يه كاري رو بهم ارد بده...اون وقته كه اصلا نميخوام انجامش بدم...احساس ميكنم يه نفر يه جورايي شده... بيشتر از اينكه قدر زحمتو نميدونه و خيلي ساده بهش نگاه ميكنه دلم نميخواد واسش كاري انجام بدم...گاهي باخودم ميگم بذار...ولي دلم نمياد ...ميدونم يه زماني همه چيو ميفهمه... راستي دهم آبان هم تولد منيره بود، صبحش رفتمو واسش ادكلن خريدم،بيچاره فروشنده رو آسي كردم از بس همه رو امتحان كردم،آخرش بو رو استشمام نميكردم، معلوم نيست چي از كار در اومد...كاش خوشش بياد...قرار بود عصري ببينمش ولي نشد...آخه محمد پيام داده بود كه تولد عمه هم هست و همه بيايم سر مزارش جشن تولد و ازينا...دوست داشتم برم ولي بدنم حسابي درد ميكرد،احتمالا سرماخورده بودم،اينه كه با كلي دار و دوا و خوددرماني..فعلا خطرو از سرم گذروندم، عمه جون ،با اينكه استاد عرفان ميگفت كه زياد ياد مرده ها نكنيم ولي ميخوام بگم خيلي دوست دارم...حتي زماني كه ديگه پيشمون نيستي...كاش ياد بگيرم قدر آدماي خوب اطرافمو بيشتر بدونم... به مصي هم زنگ زدم...بايد فردا برم واسش كادو بگيرم اخه جمعه قراره برم خونشون...كلي توصيه ي مادرانه بهم كرده كه هيچ وقت ازدواج نكن و ازينا...جز دردسر و اين كه كاراي يكي ديگرو هم بايد تو انجام بدي هيچي نيست...البته يكم دز حرفش بالاتر بود و من مودبانش كردم...واقعا پندآموز بود.........چشم!
بنام كسي كه خيلي دوسش دارم اول از پروژه كه بازارش داغه...طراحي هاي اوليه ي من و هاني و آرام، فوق العاده پيش رفت، جوري كه استاد كفش بريد و با ديدگاهامون كلي حال كرد امروز به خاطر پروژه از صبح تا غروب رفتيم خونه هاني ينا ،اما همه شربازيي انجام داديم به جز اصل كاري كه به خاطرش دور هم جمع شده بوديم، اول كه از عكساي عروسي هاني شروع شد و بعد هم فيلم عروسي، از اونجايي كه از عواقب ديدن اينجور فيلما اينه كه آدم احساس ميكنه بايد يكم حركات جينگول مستوني انجام بده، و آرام هم بيشتر از همه قر تو كمرش جمع شده بود، آهنگ ديمبالا ديمبولو و رقصيدن هم ضميمه ي فيلم شد،بعد از اين همه فعاليت ديگه نوبت يه غذاي جانانه بود تا انرژي لازم براي ادامه ي فعاليتها بدست بياد،اينكه نهارو كه با دست پخت خوش مزه ي هاني درست شده بود كه ميل شد،اينجانب هوس CD رقص عربي كردمو هاني گذاشت و باز ديمبالا ديمبول، بماند كه با اون صداي بلند نمازمون هم ضميمه اش شد، ديگه نوبت پروژه بود،همين كه يكم اومديم روش تمركز كنيم، فاطمه ي گلم اومد بالا و دوباره شروع كرديم به حرف و گفتمان و مسخره بازيو كركر خنده، ديگه هوا تاريك شده بود ولي باز هم آهنگاي جينگول مستوني آدمو وسوسه ميكرد كه بياد وسط، بعدش كه ديگه با عصرانه و.. باز انرژي گرفتيم ديگه حس پروژه نبود،اينه كه حاضرشديمو سه تايي رفتيم ديدوبازديد مغازه ها و من و ارام هم يه لباس جينگول مستوني خريديم، نم نم بارون هم خيلي فاز داد، خونه كه اومدم ،از اونجايي كه مامان هر وقت من چيزي ميخرم خيلي زود ميفهمه،گفت بدو بيار ببينم چي خريدي،منم با خودم گفتم الانه كه بزنه تو ذوقم ،وقتي پوشيدم ،ديدم نه بابا ،خيلي هم خوشش اومد ... اما از قضيه ي ... خدايا واقعا مرسي كه نگذاشتي زندگيش نابود بشه، مرسي كه اينقدر خوبيو نميذاري بنده هات ... بابت فاطمه مرسي...ولي كمكش كن،باشه؟ خيلي دوست دارم و بيشتر از هميشه فهميدم كه خيلي دوستم داري... يه سوال بكنم ازت؟ آخه اين چه حسيه خوب...؟!!... اگه بده چرا اينجوري ميشه،اگه خوبه چرا ... واي خدا بعضي وقتا گيج ميزنم... چرا اين روزا اينقدر بازار خراب شدن زندگيا داغه ؟؟!! اونم اكثرا با يه ويژگي مشترك... خدايا گاهي فكر ميكنم واقعا اگه تو باهام نبوديو هوامو نداشتي چي ميشد... و اما يه خواهش... خدايا خسته شدم از دست اين مزاحم تلفني... شبا كه ميميرم از خستگي و تو خواب ناز،صداي ونگ ونگش شروع ميشه...ميشه شماره ي من از گوشيش پاك بشه؟ خيلي ازش بدم مياد...اه حالمو بهم ميزنه... بابت خانوم آبجي هم ممنون، اين عليرضا هم خيلي مغرور و قده ها، بزرگ شه چي ميشه... از اونايي كه دختر جماعتو عمرا تحويل نميگيره...جيگرتو نمكدون...
بنام زيباي دوست داشتني، خداي مهربون خودم واما... اين دوهفته پر بود از كار و مشغله و... به خاطر صدور گواهينامه و كاراي شركت ،از صبح كه از خواب بلند ميشدم تا 1نيمه شب يكسره پشت كامپيوتر بودم،روز آخركه مهلت اخر ارسال بود، از كمردرد داشتم ميمردم... چه جوري بعضيا اين همه كار ميكنن... من كه نميتونم، به خاطر كار زياد اعصابم ريخته بود بهم... يه بار سر پرونده ها با جناب امين با عصبانيت حرف زدم، يه بارم سر خانوم آبجي فرياد زدم... بيچاره ميگه چت شده ولي واقعا دست خودم نبود...خدارو شكر الان خيلي خوبه سه شنبه هفته پيش عروسي مصي بود، خوب بود ولي حيف كه الهام و سمانه نبودن، الان عذاب وجدان شديد دارم، خيلي فيلم بردارش مزخرف بود، با مصي و دوستاش رفتيم وسط، بدون اينكه بگه شروع كرد فيلم گرفتن،من خرم آخرش فهميدم... بايد بگم حذف كنه شنبه تو دانشگاه و بعدش ،كلي با هانيو بهناز خنديديم... سر كفش هانيو سيوشرت بهناز روده بر شديم از خنده، فكر كنم زنه تو مترو با خودش ميگفت اينا احيانا خل شدن اينقدر ميخندن.. راستي فكر كنم چشمام ضعيف شده، سر كلاساي زولاني درد ميگيره تا پاي تخته رو هم از فاصله دور زياد خوب نميبينم، نكنه عينكي بشم... ديروز هم از صبح با هاني رفتيم خونه ي آرام اينا تا روي پروژه كار كنيم، فكر كنم تا ساعت6 كه اونجا بوديم فقط 2ساعت رو پروژه كار كرديم، بقيه اشو حرف زديم و خنديديمو رقصيديم...روز خوبي بود
بنام خدا...آفريننده زيباترين خلقت هستي...دختر روزمون مبارك البته با ۴۹دقيقه تاخير...چون فردا شد امروز
بنام خود خود مهربونت چقدر همه چيز اين دنيا مرموزه!!! يه هفته حال ميده، يه هفته حال ميگيره، يه هفته هم تو خماري دو تا هفته قبل، گاهي هم كه خوابي... هفته اي كه گذشت برخلاف هفته ي قبلترش خيلي خيلي يه جورايي بود... نمي دونم چرا اينقدر احساس خستگي ميكنم... هيچ وقت اينجوري نبودم... اين چند روز كه همه اش از صبح تا شب با جناب امين به حساب ها ميرسيديم و كلي پرونده ريختو پاش شد و از طرفي نويد يه هفته ي پر از كار ديگرو هم بهم دادن... قراره كه با گواهينامه خفه بشم...واي نميدونم چمه كه حس كار نيست... دوست دارم همه اش بخوابم و گاهي هم فيلم نگاه كنم، اين چند روز با وجود اين همه ريختو واريختگي 20قسمت فيلم لاست رو ديدم... سام سونم فعلا تعطيله...اونم حالا كه به جاهاي باحالش رسيده... راستي راستي ... سه شنبه عروسي مصي، دوست 15 سالمه...يعني 15 سالش كه نيست،15ساله كه با هم دوستيم... از اول دبستان...يادش بخير ...چقدر خاطره... اميدوارم هرجوري شده بتونم برم، بايد به الي و سمانه هم زنگ بزنم، هماهنگ كنيم با هم بريم،اگه اونا هم بيان كه خيلي فاز ميده...واي خدا ،كاش اين كارا اجازه بده برم، اگه تا آخر اين ماه بيشتر فرصت گواهينامه نداشته باشم، حالم گرفته ميشه اساسي... امروز سر كلاس كارآفريني چقدر خنديديم، يه دختره شونصد بار گفت استاد ما كه تركيه بوديم اينجوري، من كه تركيه رفتم اونجوري، آب و هواي تركيه اينجوري، 5باري كه رفتم تركيه اونجوري بود و ازينايا...يه پسره هم پاشد گفت استاد البته ما كه تركيه نرفتيم و بعد يه مبحثي كه اصلا ربطي نداشتو درموردش صحبت كرد، كلاس بود كه رفت رو هوا... موقعي هم كه زلزله اومد، استاد زبل ما تندي رفت كه چارچوب درو بگيره... حالا يه بفرمايي يه چيزي... تنها جاي امن كلاسم همون چارچوب بودا... خوبه قطع شد واگرنه ما الان زير آوار بوديم، من كه فكر كردم يكي داره صندليمو ميلرزونه،هاني هم برگشته به دختر پشتي چيزي ميگه...استاد هم گفت اشهدتونو بخونين كه در راه تحصيل علم داريم جان ميديم بهنازبعد از مدتها اومده بود دانشگاه، با دخترعموي گلم و علي همسرش رفته بودن شمال ،كلي بهشون فاز داده بود، فائزه مثلا دخترعموي منه، خبرشو هميشه از بهناز ميگيرم واما مهشيد كه هنوز با نامزد بيچارش كنار نيومده و هي ازش گريزانه، همچون گفت زشته كه من گفتم احيانا بايد يه هيولايي يه چيزي ببينم، بيچاره خيلي هم قيافه اش خوب بود، جالبه كه هنوز واسش سخته كه ارتباط برقرار كنه... ديگه اينكه بايد هانيو راضي كنم كه با بهنازو اگرم زحل بياد ،هفته ي ديگه يكشنبه بريم شب شعر (شعر طنز) يكم بخنديم... آخي عزيز دلم...از پرنيا نگفتم، جيگر به تمام معني... خوردني...عسل...داراي استعداد فوق العاده در رقاصي... من كه يزد بودم،خانوم آبجي ميگفت هروقت ميگيم خاله مهديه، دستشو مياره بالا و ميچرخونه و بشكن ميزنه...جيگرتو بخورم من... حالا هم كه هروقت حسشو داره همچون دستشو ميچرخونه كه انگار نه انگار 6ماهشه و تازه ياد گرفته يه وري سينه خيز بره... من كه هميشه از بچه فراري بودم، الان هروقت پرپريو ميبينم انرژي مضاعف ميگيرم........جيگرتو عسل نازنازي من...بووووووووووووس الانم مثلا سرم درد ميكرد... به جاي اينكه به تهران و آب و هواش عادت كرده باشم تازگيا هر وقت زياد كلاس داريم، سردرد وگيرم...نميخواااااام ،ولي اين دي وي دي آخر سري اول لاستو بايد تموم كنم ... همين امشب...فكركنم واسه روحيه ام خوب باشه
خاطراتم همچو باران... كاش قدر لحظاتمونو بدانيم تا زمانيكه خاطره شدن، واسه هميشه توي قلبمون زنده بمونن
بنام مهربون و دوست داشتني ترين محبوب عالم چقدر زود گذشت و چقدر خوش گذشت و چقدر حيف كه گذشت!!! هنوز تو حسو حال مسافرتم، دلم بيشتر از هميشه واسه دختر عمه گلم تنگ شده، چقدر سعي كرد بهمون خوش بگذره و واقعا هم به ياد ماندني شد شنبه كه رفتم دانشگاه(هفته ي پيشتر،اين همه كه نرفتم)، قبلش رفتم برلن و كلي واسه ي پرنيا لباساي خوشگل خريدم، نميدونستم اينقدر لباس بچه خريدن ،اونم دختر حال ميده، گرچه كلي متلك شنيدم و هرجا ميرفتم ميگفتن اااااااا واسه بچه تون ميخوايددددددددد، نمياد بهتون و ازين شرو ورا... واي اون شنل صورتي و كلاه خارجيه رو كه ميپوشه محشر ميشه، يا اون بنفشه...خلاصه كه با كلي خريد رفتم دانشگاه... چقدر روز باحالي بود، يه عالمه سوژه واسه خنده... منو هاني اينقدر خنديديم كه اشكامون در اومد، يكي از بچه ها اومده جلو بهم ميگه: واي مهديه جون چي شده،اتفاقي افتاده،چرا گريه ميكني... حالا مگه من ميتونستم جلوي خنده و گريمو بگيرم،استاد فراهاني هم فقط نگاه ميكرد،چه حيف شد كه پروژمون با اون نشد...خلاصه كه روز توپي بود واما مسافرت...يزد اسم يزد كه مياد تموم خاطرات دوران كارداني واسم زنده ميشه،اينقدر خاطره ي خوب از اونجا دارم كه هيچ وقت فراموشش نميكنم يكشنبه بود كه با مامان و باباي گلم حركت كرديمو رفتيم اونجا، فاطمه كلي زنگ زدو پيام داد كه پس چرا نمياين و منتظريم و ... ما هم نزديك اردكان بوديم كه خبر داديم داريم مياييم، با منيره و منيژ و سليله و صادق رفته بودن پارك كوهستان... چند روزي كه اونجا بوديم ،بيچاره صادق و مي فرستاديم طبقه ي پايينو خودمون تا صبح ميگفتيم و ميخنديديم و فيلم نگاه ميكرديم... روزها هم كه همه اش به گشتن ميگذشت...فوق العاده خوش گذشت دوشنبه: امير چخماق – هتل سنتي مهر – چايخانه سنتي حمام خان – خونه سنتي ؟ اسمشو يادم رفت سه شنبه: مهموني و باغ دولت آباد(فوق العاده بود مخصوصا با افكتاي ويژه و آهنگ سنتي مشتيش، گرچه عكسا حالمونو گرفت،چقدر صادق بهمون خنديد، نه كه تاريك بود...چپن در قيچي افتاده بود) چهارشنبه:خونه ي مريم و سمانه ينا،شبش خيلي توپ بود تا 5 صبح مسخره بازي دراورديم و خنديديم، ساعت 8 هم از خواب پاشديم ولي من يكي كه كمبود خواب نداشتم، شب هم كلي عكس گرفتيم پنجشنبه: موزه آب –مهموني- بوستان ناجي(خيلي حال داد-دوسش داشتم) - مراسم سالگرد عمه جونم – شب فيلم love و اون صحنه هاي مسخره اش(فيلماي شب قبلي كه با دختر خاله ها و فاطمه فقط بوديم صحنه زياد نداشت، حالا كه مريم و سمانه اومده بودن،اين يكي ديگه پوكونده بود) جمعه: ويكتوريا و فيلم twilight (همه ميگفتن خيلي قشنگه،واسه من معمولي بود... شايد به خاطراين بود كه توقع يه فيلم معركه رو داشتم... فاطمه ميگفت ،مهناز و سيما گفتن اگه چنين دوست پسري پيدا ميكريديم،دودستي ميچسبيديم ولشم نمي كرديم، بابا اينا همه اش فيلمه، اجناس مذكر واقعا مزخرفن... بهترينشونم وقتي خودش ميشه ميبيني كه افتضاحه...گاهي فكر ميكنم ما دخترا چقدر بدبختيم كه يه روز بايد گير اين آدماي بي احساس بيافتيم ... چقدر تفاوت ميان اين دو جنس هست...واقعا فاصله ي مريخ و ونوس و شايد هزاران برابر... خدايا به دادمان برس) منيره و منيژه ،شب با اتوبوس بر گشتن كرج، ما قرار بود بيشتر بمونيم ولي هاني كه گفت واسه پروژه بايد باشم، ديگه صبح به مامانينا گفتم و ظهر هم راه افتاديمو برگشتيم راستي سميه داره ني ني مياره،آخييييييييييييي ،نازي باورم نميشه اينقدر زود گذشت... راستي سام سون خيلي بامزست... هرشب دنبال ميكنم... نميدونم اين سام شينه،شيم سانه كيه...چقدر اين دخترو اذيت ميكنه، با اين حال تنها بازيگر خارجيه كه ازش خوشم مياد... فيلماي كره اي رو حتي از فيلماي هاليوود و باليوود بيشتر دوست دارم... شايد چون آسيايي ان بيشتر قابل دركن... فيلماي اروپايي و آمريكايي واقعا مزخرفه... هركي به هركيه... مردا با هزار تا زن...زنا هم با هزار تا مرد...نميدونم اينا تو زندگي به جز شرو ور چيز ديگه اي هم واسشون مهم هست يا نه... همينه كه زندگيشون سرشار از استرس و نگرانيه... كارآموزيم با خفن ترين استاد دانشگاه افتاده و پروژمون با بداخلاقترينش... اين ترم آخري خدا به خيربگذرونه... خدايا خودت كمكون كن... دوست دارم بهترينم
بنام تو كه هميشه پيشمي ميدوني خدا اين روزا يا خيلي خوبم يا خيلي بد...حالمو ميگم! مثلا همين ديروز خيلي بهم خوش گذشت ولي همين امروز، با اينكه بعد از مدتها دارم ميرم سر كلاس زياد حس خوبي ندارم، ميدونم ته ته ته دلم چيه ها... ولي همه چيزو كه نميشه نوشت راستي زمانيكه اينا رو تجربه ميكنم،ياد حرف يه نفر مي افتم كه هميشه بهم ميگفت...مهديه به اين سن كه برسي ،يه جورايي ميشه... باور نميكردم چون تجربه نكرده بودم ولي الان يه جورايي دارم به حرفش مي رسم...الان كه فكرشو ميكنم ميبينم يه كوچولو دلم واسش تنگ شده...البته نه اينكه هميشه دلتنگش باشم ،فقط زمانايي كه يادش ميافتم ...شخصيت خوبي داشت ولي خوب يه اشكالايي هم داشت ديگه... با اينكه دانشگاه رو دوست دارم ولي زياد حس و حال قبلنا رو نداره،شايدم امروز اينجوري بود... هميشه دلم ميخواسته يه حرفايي رو به يه كسايي بزنم ولي يه چيزايي مثله حرمت بزرگتر كوچكتري، سمت طرف يا احترامي كه ايجاب ميكرد در برخورد باهاش داشته باشم و زياد بد صحبت نكنم و اينكه از كل كل و دعواي رو در رو هيچ وقت خوشم نميومده و البته خجالت بيش از حد هم ميشه بهش اضافه كرد، همه اينا باعث شده كه نتونم حرفمو رك و راست بزنم... نميگم در ظاهر به ضررم شده...نه ...اتفاقا هميشه خيلي خوب گذشته و تموم شده ولي چه فايده وقتي كه بعدش تا يه روز ناراحتم ميكنه و دپرس ميشمو حس و حالو ازم ميگيره... خدايا چرا بايد هميشه آدمايي كه تصور ميكنم ازشون خوشم مياد، يه جوري بشه كه حاضر نباشم ديگه قيافشونو ببينم... تو خيلي چيزا ميمونم و خيلي فكر ميكنم ... ولي ميدونم كه همه چيز اين دنيا پر از حكمته و تو هيچ چيزو بي حكمت نيافريدي حتي اينو كه خيلي وقتا همه چيز به نفع پسرجماعت تموم ميشه و ما دخترا ... نميدونم خدا ناشكريه اگه بگم چرا هرچي كيف و حالو حوله واسه پسراست... همه ي اينا رو ميگم تا حالم بهتر بشه واگرنه هم تو هم من ميدونيم كه قضيه يه چيز ديگه است... چيزي كه يه بار تو خوابگاه جلوي همه زدم زير گريه و بابتش كلي اشك ريختم و هزاران بار توي تنهايي و خلوت شبهام بهش فكر كردمو گريستم... اما هميشه در كمتر از يه روز از همه ي اين فكراي بي اساس و پوچ پشيمون شدم و واسه خودم اين نكته رو يادآوري كردم كه دنيا ارزش خيلي از خوشيها رو نداره...كاش عاقبت به خير بشيم و تو رو داشته باشيم... جناب امين راست ميگفت كه همه ي خوشيها زود گذر به جزه يه چيز... يعني يه چيزي باعث ميشه كه ادم احساس خوشبختي كنه و اونم بخششه و بخشش به كسايي كه نميشناسيشون...خوب سختي خودشو داره ولي حتما حس قشنگيه...البته شكي ندارم كه تو هم بايد بخواي...واسه من كه اينبار نخواستي ولي ... نمي دونم چرا هر روز حس خوبي كه از خريدن چيزايي كه دوست داشتم بهم دست ميداد،داره كمتر ميشه... مثلا همين ديروز كلي خريد كردم كه خيلي هم دوسشون داشتم ولي اون حس خوب حالا شده به اندازه چند ساعت و خيلي كوتاه... كاش هميشه بچه بوديم...اون زماني كه وقتي يه چيز نو ميخريديم تا چند روز باهاش سرگرم بوديم و ازش لذت ميبرديم... الان حتي لذت بردن رو هم از ياد برديم... ميدونم اينايي كه مينويسم فقط واسه امشبه و فردا همه چيز ممكنه عوض بشه ولي نميشه از امشب هم گذشت راستي يه چيزيو متوجه شدي؟؟؟؟؟!!!!! اينكه نسبت به يكي وقتي نمي بينمش،يه حس مثبت دارم ولي وقتي رويتش ميكنم دلم ميخواد نسلش از رو زمين برداشته بشه(البته خدا نكنه بيچاره- اين ديگه خيلي دور از انصافه شايدم نباشه آخه خودت كه ميبيني گاهي رفتارش واقعا خارج از ادب و نزاكته و در مقابلش گاهي واقعا مظلوم نمايي ميكنه) بيخيال بيخيال بيخيال......... همه چيو بيخيال........ بهترينها رو واست ميخوام مهديه عزيزم(يه بارم مي بايست خودمو بيشتر تحويل ميگرفتم)
|
About
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
شبكه شعور كيهاني(عرفان-فرادرماني) |